من کویرم
خشک و خسته
سالهای ساله گیاهی
از دل خشکم نرسته
حسرت یه قطره بارون
داره این دل دیوونه
حسرت خود چکیدن
شبنم دونه به دونه
کاشکی حتی تو وجودم
گیاهی زندگی میکرد
یه گیاهی همه پر خار
یه گیاهی تشنه و سرد
قلب تنها و غریبم
خیلی انتظار نداره
که تو وجود تلخش
غنچه ای سر در بیاره
سرنوشت مبهم من
همیشه بازیش میگیره
گاهی از سوز عطشهام
قلبم آتیش میگیره
یه روزی از همین روزا
که دارم تشنه میمیرم
خدا بارون می فرسته
من دوباره جون میگیرم
راه میفته تو وجودم
یه زلال پاک و روشن
یه زلالی که بگیره
خستگی رو از تن من
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون 2 تا دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
شبامون آخ که تاریک و چه سرده
دل هامون جای غمه لونه ی درده
تو رو بی من - من رو دور از تو گذاشته
چی بگم با من و تو دنیا چه کرده؟
آسمون با من و تو قهره دیگه
هرکدوم از ما توی یک شهر دیگه
میون این همه کوچه که بهم پیوسته
کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته
دیوار کاه گلی یه باغ خشک که پر از شعرای یاد گاریه
مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه
صدای رود بزرگ همیشه تو گوشه ماست
این صدا لالایی خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچی هست کوچه ی خاطره هاست
اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روز هم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم
ببین ببین این گریه یه مرده
مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین ببین این آخرین صدای
این بی صدا شبخون کوچه گرده
قلب پاییزیه من باغ دلواپسیه
خوندنم ترانه نیست هق هق بی کسیه
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوبه زندگی ما رو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردایی دوباره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیایی بمونی
شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودت هم خسته ترم
تو روزگار بیکسی یه عمره که دربه درم
بسته صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنت یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یه کن منو حوصله کن
منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
بر اوج دل نشاندمت به رهگذار زندگی
زمانه گر خزان شود تویی بهار زندگی
به پاکی دلت قسم که دل ز تو نمی کنم
که تکیه گاه من تویی در این حصار زندگی
تبسم نگاه تو نشان عشقی آشنا
دلت ز پاکی و صاف چو چشمه سار زندگی
چو مبتلا شدم به غم خوشم به یک نگاه تو
دو چشم تو چراغ من به شام تار زندگی
تو رو هر گز ندیدم وفا کنی
قطره اشکی پای من فدا کنی
وقتی من تو خاک و خون پر می زدم
تو فقط بلد بودی صفا کنی
ندیدم واسه یه بار پیش خدا
واسه خوشبختی من دعا کنی
دل من از تو پر از نفرت شده
نتونستی دینتو ادا کنی
تو اهل دروغی و نمی تونی
با دل شکسته من تا کنی
خیلی نامهربونی محاله که
خود تو هرگز تو قلبم جا کنی
نمی خوام دیگه حتی واسه یه بار
با لبات اسم منو صدا کنی
نخواستی غصه های فراوونو
از دل مجنون من جدا کنی
اگه می دونستم اون روز میرسه
که به سادگی منو حاشا کنی
نمی ذاشتمت یه عمر بشینی و
دروغکی منو تماشا کنی
نمی ذارم بیشتر از این بمونی
آرزوهای منو فنا کنی
چاره ای به غیر از این نداری تو
جزء اینکه همیشگی ودا کنی
یک نفر نیست که غمهای مرا بشناسد
دل عاشق دل شیدای مرا بشناسد
حجم خاکستری و غربت و تنهایی من
یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد
یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم
شب یلدای غزلهای مرا بشناسد
سفر عشق به آبادی خاموش دلم
یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد
یک نفر نیست که در نیمه شبی دلتنگ
غم پنهان غم پیدای مرا بشناسد
دلم آویخته از دار پریشانیها
یک نفر نیست که مسیحای مرا بشناسد
یک نفر نیست که غمهای مرا بشناسد
دل عاشق دل شیدای مرا بشناسد
دیشب کارو یکسره کردم دیشب خودمو نابود کردم تا عشقم راحت باشه راحت زندگی کنه به من نیاندیشه دیشب باهاش بد شروع کردم چون میدونستم که با هم یکی شدن ما دوتا امکان نداره چون می دونستم هیچکس نمیذاره ما دوتا یکی بشیم چون نمیخواستم اگه دوسم داره به پام بشینه نمیخواستم اگه دوسم داره زجرشو ببینم چون ما دوتا قصه یک کهنه کتابیم من میروم تا او زندگی کند تا او به آینده خودش بیشتر بیندیشد تا خوش باشد من میروم اما هنوزم دوسش دارم هنوزم براش میمیرم حالا هم که دارم مینویسم با گریه می نویسم خدایا تو خودت مراقبش باش تو نذار کسی دلشو بشکنه دیشب تا تونستم بهش بد گفتم اما از ته دل نبودش بهش گفتم دوسش ندارم اما دلم گفت چرا دروغ میگی؟ گفتم می خوام اون فراموشم کنه می خوام دیگه تو دنیاش نباشم اونم خیلی زود باور کرد خدایا تو نگهش دار تو مراقبش باش تو نذار غم بخوره
آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه ها قدغن
کشف بوته بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هر چی باید بگی
غزل بگو بسادگی
بگو زنده باد زندگی بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه
زمونه بی بندبار کرده دجونم
نه دسم وش ایرسه نه ایه امونم
مو چتو طاقت بکنم درد جدایی
خدا یه چه دردی بی سر ای دلم نهایی
تیشه فرهادم اشکس ای خدا یاری بکن
بیستون خت خراب کن آبرو داری بکن
چاره درد دل شیرین فرهاد تی خته
ایچو فرهاد بی کس ای مهربون کاری بکن
تک حکمی سر لوت که اسیرم کرده
و جونی نرسیه بچه پیرم کرده
شاه حکم دل مو هیچ نیاره ورقی
تک ار زی تو وری گل خرد خمیرم کرده
منتظر قول و قرار وعده شویم
مث پلنگ زخمیم سر رت و خویم
و تفنگ بترتر چشمی که داری
و یه سیل مو خردم صد تیر کاری
هیکلت برنو بلند تفنگ دال
از جوون تا پیرمرد و سیت بلال
ترجمه فارسی
روزگار نا مهربون یا مرا میکشد یا زنده میکند
دستم به یارم نمی رسد و امنم بریده شد
چگونه درد جدایی را تحمل کنم
خدایا این چه دردی بود که مرا گرفتار آن کردی
طاقت من بریده شد خدایا خودت کمکم کن
بیستون را خودت بشکن تا آبروی من حفظ شود
خدایا درمان درد شیرین و فرهاد پیش توست
فرهاد اینجا تنها مانده خدایا تو کمکش کن کاری برایش بکن
خال زیبایی بر روی لبت داری که مرا شیفته خود کرده
طوری که هنوز جوانی را تجربه نکرده ام و پیر شده غام
دل من در این میان هیچ یاری ندارد
و دلم گرفتار خال لبت شده
منتظر قول و قرار عصرت و وعده شبت
مانند پلنگ زخمی هستم که سر راهت نشسته ام
چشم تو از تفنگ هم بهتر عمل می کند
و تو با یک نگاهت به من صد تیر شلیک کردی
قامتت مانند تفنگ برنو بلند وزیباست
طوری که جوان و پیرمرد هم مجنون تو شده اند
امروزتولد خودم و همچنین تولد کسیه که به اندازه تموم دنیا دوسش دارم خدایا کمکم کن تا بهش برسم
غمی دارد دل غربت سرشتم
در این دوزخ چرا گم شد بهشتم
خطوط دست من از جنس داغ است
من از روز ازل غربت سرشتم
ز تار پود باران و دو بیتی است
غزلهایی که در غربت نوشتم
گلی بودم بهشتی اما
چو خاری پشت درهای بهشتم
اگر سی روز ماهم روزه داریست
شب قدری هم ندارد سرنوشتم
زخشتم بعد از این خمخانه سازید
که اول نیز از خم بود خشتم
دیشب بخوابم آمدی ای گل زیبای من
می را به شادی ریختی در ساغر من
همراه و همسازم شدی ای باعث شادیم
در بی کسی یارم شدی ای عاشق شیدای من
دیوانه بودم و گشتم از دوری تو دیوانه تر
از دیدنت باران گرفت این چشم خون پالای من
دیشب به من گفتی که فصل دوری و هجران گذشت
شادان شدم به گفتم به خود روشن دنیای من
شد باورم گفتارت ای محبوب دل چرا که تو
سرمست و شادان آمدی در خلوت رویای من
ای مهربان ای باوفا ای یار دست آموز من
گفتم که شاید روی تو تسکین دهد غمهای من
کاش می شد همچو بلبل پر کشم
با همه گلها دمی صحبت کنم
از برای گفتن اسرار دل
لحظه ای با هر گلی خلوت کنم
کاش می شد که در اطراف شمع
می شدم چون عاشق دیوانه ای
دیده را می دوختم بر اشک شمع
در طوافش می شدم پرواته ای
کاش نیروی نهایت داشتم
می رسیدم بر در هر خانه ای
تا که نگذارم ز روی ظلم و کین
ظالمی ویران کند کاشانه ای
کاش می شد تا که در دنیای ما
این همه اندوه در دلها نبود
سینه می شد مملو از شوق وصال
غربت و هجر و جدائیها نبود
کاش می شد یک طبیبی می شدم
تا که درد عاشقان درمان کنم
با تمام درد خود کوشش کنم
تا که شاید چهره ای خندان کنم
امروز كه سرمستم از آهنگ نگاهت
بگذار بخوانم غزلي تازه برايت
بگذار بگويم از نرگس چشمات
از شعله پنهاني گيسوي رهايت
بگذار بگويم كه نگاه تو منو كشت
بشمار مرا جز يكي از شهدايت
ديروز صداي تو كه از آيينه برخاست
يكباره دلم ريخت در آغوش صدايت
چون حادثه مي ماند حضور تو شب پيش
اي كاش كه تكثير شود حادثه هايت
امروز منو اين غزل و اين تن تبدار
آماده مرگيم كه بميريم برايت
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانیها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینیِِ ِ آبی و آرام و بی پایان
و من موجی گرفتار اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور از پریشانی
و من در حسرت چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوترها
و من هم یک کبوتر که تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من
ببین با تو چه رویایی است رنگ شوق چشمانم
به روی گونه ام تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تمام هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه
شبی همپای پیچکها نشستم
تو از راه آمدی با ناز آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آبی و غمناک باران
نمی دانم شنیدی و برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم چیزی به من نگفت
تو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکیست این عشق
ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را
میان باد پیچیدی و رفتی
تمام قصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شست و شو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
زندگی راز نهفته است توی دلها
زندگی عشق نهاییست توی قلبها
زندگی زندگی زندگی
حس غریبی است توی خونه
توی قلب یه عاشق
عاشق در مانده
حس کند زندگی را
توی رنگین کمان آسمان
مثل آبی مثل قرمز
مثل رنگ زرد چهره
مثل خون ته نمونده
مثل قلبهای شکسته
زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی زنگ تفریحی است بین تولد و مرگ
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
به جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
این می کنم آن می کنم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
کم کم زیادم می روی این روزگار و رسم اوست
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
این جمله را با تلخیش صدبار تضمین می کنم
می توانم می شود آرام تلقین میکنم
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم
سخت است اما می شود در نقش یک عاقل می روم
صبح نه دعایت می کنم نه شب نفرین می کنم
من می پذیرم که رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم
اي نگاه سبز تو آيينه فرداي من
آبي چشمان تو زيباترين درياي من
مثل گلهاي غزل مثل كبوترهاي عشق
غرق شادي مي شود با ياد تو روياي من
نوبهار زندگي يك فصل از لبخند توست
خنده ات را دوست دارم اي گل زيباي من
كاش مي شد زندگي را اشك را احساس را
هديه مي دادم به تو اي عشق بي همتاي من
دستهاي مهربانت بين ما پل مي زند
لحظه اي كه مي كشي تصويري از فرداي من
هرشب و روز که میگذرد من بیشتر به تو وابسته میشوم شبها که به خواب می روم و روزها که بیدارم تنها ستاره روشن در شبهایم تویی تنها نوری را که در تاریکی و خلوت می بینم تویی چون تو هرگز خاموش نمی شوی نمی دانم در نوشته هایم چگونه از عشق تو سخن بگویم آنقدر عشق تو پاک و بی آلایش است که توصیفی برای آن ندارم عشق پاکت را هیچ کس نمی تواند داشته باشد نمیدانم دیشب را چگونه سر کردم در تمام ساعات خوابم حضور داشتی در آسمان زندگیم و هر جا که قدم می گذاشتم تورا احساس می کردم حضورت گرم و دلنشین وقتی گرمای وجودت در اطراف حلقه می زند و تورا می بینم دیگر احساس سرما نمی کنم و خودم را در هاله ای از نور می بینم که آن نور برگرفته از عشق توست مثل کوه استواری مثل گل لطیفی مثل شبنم معطر در کوچه پس کوچه های خاطراتم بدنبال گمشده ام می گردم بدنبال تو که همه چیز منی چه در خواب و رویا چه در بیداری
ای که در صندوق قلب تو هزاران راز بود
هر نگاه آبی ات یاد آور پرواز بود
دستهای مهربانت مثل گلدانهای ما
پر ز رنگهای قشنگ و یاسهای ناز بود
هر زمان آمدم تا ساکن قلبت شوم
در به روی این دل غمگین و تنها باز بود
سرنوشت آنی رقم خورد و سفر کردی ز دل
من نفهمیدم که از دل رفتنت یک راز بود
فال حافظ نیز هرگز ناگفتنی ها را نگفت
جمع اشعارش برایم شعر یا آواز بود
تنهاترین شمعم آشفته و شیدا
تنهاترین شعرم ننوشته و زیبا
تنهاترین حرفم برروی لبهایت
تنهاترین رازم ناگفته و ناخوانا
تنهاترین نورم در صبح چشمانت
تنهاترین فریاد کم حرف و پر معنا
تنهاترین امید بریک دل خسته
تنهاترین آواز تنهاترین نجوا
تنهاترین شعرم در دفتر ایام
تنهاترین شاعر تنهاترین تنها
وقتي ميشي نياز من اگه نباشي پيش من
تموم هستي مني بمون هميشه پيش من
بازم كه بيقرارم و دلواپس نگاه تو
اشكاي چشمامو ببين كه ميريزه به پاي تو
اگه شدم عاشق تو نذار كه بيتاب بمونم
لالايي شبام تويي نذار كه بي خواب بمونم
دارم برات شعر ميخونم شايد بيادم بموني
فقط يه چيز ازت ميخوام هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي كمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش كن و عشق از تو چشام بخون
ديگه به نبودنت عادت كرده بودم
خودمو با خيالت راحت كرده بودم
دو باره زد به سرم شعر دلتنگي بگم
براي دل خو دم شعر غريبي رو بگم
گونموتربكنم شوق اشكا مو ببينم
اومدي دلتنگي ها همه رفتن شوق وصال جا گذاشتن
تا اومدم با آغوشت جون بگيرم
خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم
دوباره نوازشو دوست داشتنو عاشقي سر كار گذاشتن
دل تو شب ها ي بي قراري دو باره لحظه ناب رسيدن
دو باره تشنه ي شوق بوسيدين
چه خيال ساده و خوبي پيش چشما ي تو بودن و دل فريبي
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره میترسم
دین رادوست دارم
ولی از کشیشها میترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها میترسم
عشق رادوست دارم
ولی از زنها می ترسم
کودکان رادوست دارم
ولی ازآیینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم میترسم
پس من هستم
اینچنین میگذرد روز و روزگارٍِ من
روز را دوست دارم
ولی از روزگار میترسم
به کجا می روی؟!
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
یا دل از دیدنت سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر کن
آسمون پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض من می شکند
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تورا می طلبد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو
حال که عزم رفتن داری
پس به سلامت
پای روی من بگذار بعد برو
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا تماشاست بخند
آن خدایی که تو بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند
الهي تو بميري من نميرم
الهي سرخك و اوريون بگيري
تب مالت و بلاي جون بگيري
الهي از سرت تا پات فلج شه
كمرت بشكنه دستت فلج شه
الهي حصبه و ام اس بگيري
سر راه بيمارستان بميري
الهي كور شي چشمات نبينه
بميري گم بشي حقت همينه
الهي آسم تايپ اي بگيري
هنوز كه زنده اي پس كي ميميري
الهي شوهر ايدزي بگيري
بفهمي كه داري از ايدز مي ميري
به در بردي از اينها جان سالم
الهي درد بي درمون بگيري
اين قطعه شعر تو اين وبلاگ مينويسم و تقديم به روح دوست عزيزي كه خودش اونو تو دفتر خاطراتم نوشته ولي الان دربين ما نيست به ياد (مرحوم فرج الله ايزدپناه ) هم خدمتي عزيزم كه درسال ۱۳۸۱ اين شعر نوشت ودر تارخ ۱۳/۱/۱۳۸۳ به قتل رسيد روحش شاد يادش گرامي باد.
وقتي كه تو آمدي
از تمام زندگي بريده بودم
ديگر غم شادي برام يكي بود
همين كه خواستم بروم تو آمدي
تنها خزان برام دلخوشي بود
بهار را يافتم وقتي كه تو آ مدي
بي دليل نبود كه منتظر آمدنت بودم
مي دانستم كه مي آيي و تو آمدي
به گلها گفتم بشكفند اينك براي شكفتن گلها تو آمدي

از بهار یک سبد گل
از روزگار یک دل غم
از زندگی یک پا رنج
از عمر یک سینه درد
از نگاه دو چشم شیرینت
از شوق یکی دو شبنم
از عشق چند صباحی
از جوانی چند روزی
گذاشتم در باغچه دل
برای ایام پیری
روزهای سخت تنهایی
ایام سرد دلگیری


